چندوقت پیش بود کـه در پی اعلام آمادگیام به منظور کمک بـه طرحی از کمـیته امداد با من تماس گرفتند. گزارشی از تئاتر ایران به روایت آمار درون پاسخ بـه اینکه چه کمکی باشد و فرزند یتیم باشد یـا بدسرپرست و ساکن کجا و همـه سوالات دیگر پاسخ دادم کـه فرقی نمـیکند، گزارشی از تئاتر ایران به روایت آمار اما انگار بـه سوال ت کـه رسید، اوضاع عوض شد. گزارشی از تئاتر ایران به روایت آمار تفاوت ایجاد شد. بیدرنگ جواب دادم .
هرکدام از ما تجربهای متفاوت از ت داریم کـه حداقل آن، ت خودمان است. زندگی روزمرهمان، تعاملات و برداشتی کـه از خودمان درون قالب تمان داریم.
«آبی مایل بـه صورتی» نمایشی هست با صحنـهای بـه غایت تارییـاه. با پلههایی افتان و خیزان کـه هرکدام از شخصیتها از آن بالا مـیآیند، داستانشان را روایت مـیکنند و در تاریکی فرو مـیروند. همـه را انگار تشابه درون دردی از جنس ت بـه هم گره زده است.
کارگردان کـه خودش راوی داستان است، دفترچهای دارد از شخصی بـه نام شـهرزاد کـه نوشته است: گزارشی از تئاتر ایران به روایت آمار «اگر خوب خوبش رو بخوای، خود کلمـه زن و مرد چیزی بیش از یک توهم نیستند. هیچ مردی صددرصد مرد نیست و هیچ زنی هم صددرصد زن نیست. اگر اینجوری بود، همـه ما تبدیل مـیشدیم بـه یـه مشت هیولا.»
قصه شروع مـیشود و ما شخصیتها را مـیشناسیم کـه هیچ کدامشان تماما زن یـا صددرصد مرد نیستند. شاید از معدود صحنـههایست کـه بیآنکه درون آن خبری از تحقیر و تمسخر باشد، مردانِ روسری بـه سر را مـیبینیم.
قصه روی انواع مختلفی از نارضایتیهای کـه در جامعه امروز ما قابلیت بیـان را دارد، دست گذاشته هست و قصه رنجهایشان را برایمان روایت مـیکند. از هر مافرودیت (دو) مـیگوید کـه تبعید شده، طرد شده. با تکهتکهشدن عروسکی کـه برایش نمادی از هویت اش بوده، نابود شده و هنگامـی کـه دریچه امـیدی از دنیـای پزشکی و حمایت اجتماعی برایب هویت بـه رویش گشوده شده، تولدی دوباره یـافته است. او امروز مـیترای ناتمام نمایشنامـه ایست کـه کلاهگیسش را درون انتهای نمایش بیرون مـیآورد و از همـه راههای نرفته پیشرویش ناامـید مـیشود.
امـیر یک transgender زن بـه مرد هست که بعد از عمل تغییر ت وقتی کـه دارد زندگیاش را سروسامان مـیدهد، احساس تعلقی کـه به فرزند خود دارد، او را بهم ریخته هست و نمـیتواند از بعد احساس والدگونـهاش درون کالبد مردی کـه فرزندش او را طرد مـیکند، برآید. امـیر شکست مـیخورد.
یک ترنس دیگر نمایش اما هنوز دارد مـیجنگد. امـید دارد و حمایت خانواده را و منتظر تولدی دوباره است.
ملک زنی هست بیپناه کـه تنـها سرمایـهاش را تش مـیداند. مادریست بـه ظاهر بیعاطفه کـه فرزندش را فروخته هست اما شـهرزاد قصه را بـه خانـهاش راه داده و مراقبت مـیکند.
حسین یست کـه گیسهایش را با حسرت بریده و در جیبش نگه مـیدارد. خودش را درون لباس پسرها پوشانده که تا آسیبها را از خودش دور کند.
بابا دایی مردی از نسل گذشته هست که زندگیاش را پای تنـها عشق بـه وصال نرسیدهاش گذاشته و از خودش گذشته و پسرش را بزرگ کرده است. همان شـهرزاد قصه را.
بیسبب نیست کـه همـه چیز تارییـاه است. صحنـه، لباسها و آیندهای کـه شخصیتها با سرهای چرخیده از بعد شانـههایشان بـه آن مـینگرند. یک شخصیت دیگر هم است. مادرِ نمایش کـه پزشک آگاهیست. او نوعی متعالی از همـه ماییم. همـه ما کـه نمایش را مـیبینیم. همـه مردمـی کـه کلیت موضوع را مـیدانیم و ظاهرا درک مـیکنیم. حس همدردیمان را برمـیانگیزد، اما اگر موضوع برایمان شخصی شود، پذیرشاش را نداریم و گویی بیش از حد درون قالبهایی از پیش تعیینشده خودمان فرو رفتهایم.
مادری کـه در پایـان با اشاره بـه دستبندهای صورتی و آبی وقت تولد نوزاد کـه ت را متمایز مـیکند، به منظور فرزندش مـینالد کـه دلم برایت تنگ شده «آبی مایل بـه صورتی» من.
اوریـانا فلاچی درون نامـهای بـه کودکی کـه هرگز زاده نشد، مـینویسد: «کوچولو! آدمبودن عبارت قشنگیـه، چون فرقی بین زن و مرد نمـیذاره! قلب و مغز آدما ت نداره»
نمایشنامـه درون بین همـه سیـاهیها تمام مـیشود. با شخصیتهایی صورتی، آبی، یـا رنگهایی متمایل بـه این دو کـه ناامـیدانـه درون جستوجوی رنگ دیگری هستند. رنگی کـه فلاچی درون قلب و مغز آدمها بـه آن اشاره کرد. رنگ سفید.
منبع: روزنامـه شـهروند
[تیوال تئاتر | اخبار | گزارشی از «آبی مایل بـه صورتی» گزارشی از تئاتر ایران به روایت آمار]
نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 01 Jul 2018 08:17:00 +0000